حكيم ابوالقاسم فردوسى
239
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
نشانه دوباره بيك تاختن * مغربل بكرد اندر انداختن عنان را بپيچيد بر دست راست * بزد بار ديگر بران سو كه خواست كمان را بزه بر ببازو فگند * بيامد بر شهريار بلند فرود آمد و شاه بر پاى خاست * برو آفرين ز آفريننده خواست و زان جايگه سوى كاخ بلند * برفتند شادان دل و ارجمند نشستند خوان و مى آراستند * كسى كو سزا بود بنشاستند مىء چند خوردند و گشتند شاد * بنام سياوش كردند ياد بخوان بر يكى خلعت آراست شاه * از اسپ و ستام و ز تخت و كلاه همان دست زر جامهء نابريد * كه اندر جهان پيش از آن كس نديد ز دينار و ز بدرهاى درم * ز ياقوت و پيروزه و بيش و كم پرستار بسيار و چندى غلام * يكى پر ز ياقوت رخشنده جام بفرمود تا خواسته بشمرند * همه سوى كاخ سياوش برند ز هر كش بتوران زمين خويش بود * ورا مهربانى برو بيش بود [ بخويشان چنين گفت كو را همه * شما خيل باشيد هم چون رمه ] [ رفتن افراسياب و سياوش به شكار ] بدان شاهزاده چنين گفت شاه * كه يك روز با من بنخچيرگاه گر آيى كه دل شاد و خرّم كنيم * روان را بنخچير بىغم كنيم به دو گفت هر گه كه راى آيدت * بران سو كه دل رهنماى آيدت برفتند روزى بنخچيرگاه * همى رفت با يوز و با باز شاه سپاهى ز هر گونه با او برفت * از ايران و توران بنخچير تفت سياوش بدشت اندرون گور ديد * چو باد از ميان سپه بردميد سبك شد عنان و گران شد ركيب * همى تاخت اندر فراز و نشيب يكى را بشمشير زد به دو نيم * دو دستش ترازو بد و گور سيم بيك جو ز ديگر گرانتر نبود * نظاره شد آن لشكر شاه زود بگفتند يك سر همه انجمن * كه اينت سرافراز و شمشير زن بآواز گفتند يك با دگر * كه ما را بد آمد ز ايران بسر سر سروران اندر آمد بننگ * سزد گر بسازيم با شاه جنگ سياوش هميدون بنخچير بور * همى تاخت و افگند در دشت گور بغار و بكوه و بهامون بتاخت * بشمشير و تير و بنيزه بياخت بهر جايگه بر يكى توده كرد * سپه را ز نخچير آسوده كرد و زان جايگه سوى ايوان شاه * همه شاد دل بر گرفتند راه سپهبد چه شادان چه بودى دژم * بجز با سياوش نبودى بهم ز جهن و ز گرسيوز و هرك بود * بكس راز نگشاد و شادان نبود مگر با سياوش بدى روز و شب * ازو برگشادى بخنده دو لب برين گونه يك سال بگذاشتند * غم و شادمانى بهم داشتند [ به زن دادن پيران دختر خود را به سياوش ] سياوش يكى روز و پيران بهم * نشستند و گفتند هر بيش و كم به دو گفت پيران كزين بوم و بر * چنانى كه باشد كسى بر گذر بدين مهربانى كه بر تست شاه * بنام تو خسپد بآرامگاه